.
.
نگاهی به پایین انداخت ... چیزهای زیادی را دید... دنیاهای مختلف با آدم های مختلف ...وسایل ...خانه ها ... جنگل ... دریا ... کوه
رو به مادرش کرد و گفت : حالا باید چکار کنم ؟! مادرش گفت : پــــرواز...
البته پروازی برای فدا شدن ... پروازی از جنس سقوط ... ! مثلا ؛ بیفتی پای گلی و تشنگی اش را برطرف کنی ... یا سوار بر دریا شده و غرقش بشی ... یا محکم بخوری به شیشه پنجره ای تا صحنه ی قشنگی را خلق کنی یا بباری سر کودکی که او لذت ببره و بازی کنه شایدم ...
شایدم دوست نداشته باشی فدا شوی و بخواهی فدای رفتارت شوند... در این صورت می توانی با دوستانت بی رحمانه بر شهری هجوم ببرین و ساکنین آنجا را آواره کنین...
قطره کوچولو صورتش جمع شد و دوباره به حالت اولش برگشت... آخرین نگاه محبت آمیز را تقدیم مادر کرد و از بام آسمان پایین پرید... گویا هدفی خاص در ذهن داشت که همه ی وجودش را صاف و زلال کرده بود . در مسیرش به هر قطره که می رسید چیزی در گوشش نجوا می کرد . قطرات دیگر یا از او فرار می کردند یا او را پس می زدند و یا دست در دستانش می گذاشتند و هم سفر و هم هدفش می شدند...
قطره قطره جمع شد اما این بار دریا نشد که هر کدام به سویی رود و در نهایت ساکن بماند این بار دستان یکدلی در هم گره خورد و سیلی بزرگ آفریده شد ... البته نه خشمگین و وحشتناک بلکه زیبا و دلگرم کننده ...
قطره و دوستانش به سرزمین انسان ها هجوم بردند از ابتدا تا انتها نقطه ای خشک نماند ... انتهای سرزمین گودالی حفر کردند و همه ی شکارشان را در آن دفن نمودند... گودال پر شده بود از تعصب ، جهل و خودرایی...
اصرار می کردند که نرو . آنها بی وفایند. تبسمی کرد و مصمم تر شد . رفت و خبر دادند که غدر کردند و عهد شکستند . نگاهی به آسمان انداخت و لبخندی حاکی از رضایت تقدیم خدایش کرد . گامهایش استوارتر شد . بال هایش محکم تر گشت . می خواست از همه سبقت بگیرد از آدم (ع) تا...
آهسته با خدا نجوا می کرد . به کسی چیزی نمی گفت که قرار است چه شود ! خانواده اش از جایی که او را می شناخنتند با او چون و چرا نداشتند . قدم بر قدمش می گذاشتند...
ابلیس طفلک !! چه ساده می اندیشید . پیام و پیغام می فرستاد ... او وحشت زده شده بود . یکی از روزهای سخت دیگر ابلیس در پیش بود ... او را سخت در ماتم فرو برده بود و تند تند منجنیق ابراهیم ، سربریدن اسماعیل ، شعب ابیطالب و خاطره های ناگواری از نوح و موسی و عیسی و... برایش تداعی می شد ...
امانوه دردانه پیامبر همتی پیامبرگونه داشت ، این بار او می خواست طرحی از بندگی تقدیم محبوبش کند . او می خواست در بزمی شرکت کند که همه را تا صور اسرافیل انگشت به دهان ...
روز بزم فرا رسید . فرشتگان از سراسر جهان در اطراف میدان حلقه زده بودند و در کلاس درس بندگی او نشستند تا تفسیر عملی « انی اعلم ما لا تعلمون » را ببینند ...
ساعت ها بود آبی ننوشیده بود ولی عشق به محبوبش همه تشنگی را از یادش برده بود ... وارد معرکه شد ... سماعش را با تکبیر شروع کرد . قلبش سرشار محبت ربش شده بود و هیچ چیزی جز فدا شدن برای پروردگار در ذهنش نبود ... او می خواست معامله ای بزرگ انجام دهد و تصمیم داشت هر چیزی را در برابر رسیدن به محبوبش بدهد ... چیزی زمزمه می کرد و به پیش می رفت ... فرشتگان شرمسار شده بودند ... خداوند بر خلقتش می نازید و او پایکوبی اش را در محضر ربش آغاز نمود و در همان میدان خود را قربان محبوبش کرد ...
اما ...
ای کاش اینجا می بود و می گفتم که باور کن اشک ریختنم به حال تو نیست ... برای خودم اشک می ریزم که چرا توفیق نداشتم که در رکابت باشم و در آن بزم شرکت کنم ... تو در زمانت بهترین بودی ... نوه اشرف پیامبران بودی ... فرزند بهترین انسان ها بودی ... محبوب قلب های زیادی بودی و تا قیامت نامت زنده خواهد ماند ... زیباترین بندگی را برای پروردگار انجام دادی ... در بهشت سردار جوانان خواهی بود ..
اما من چی ؟؟؟ حال خود بگو حال من مستحق گریستن است یا تو ...
... چقـــــــــــدر زندگي زيبايي داشتند... مثل هم بودند و هر دو هر روز با ذوق و شوق هنري لطيف و ظريف مي آموختند !زليخا و ليلا هر دو زيبا بودند و هر يك سايه زيبايي وجودش فضاي اطراف را در بر مي گرفت . خورشيد هر روز نورش را ابتدا تقديم اين دو مي كرد ، اولين و آخرين چشمك ستاره ها نصيب اين دو بود دنيا به كامشان بود و روحشان را هر لحظه با عطر خوش زندگي تعميد مي دادند ...
ولي ماجرا هميشه بر وفق مراد نيست ... چه را مي توان مقصر دانست يا كه را !؟ جهل انسان يا ستم روزگار يا ... ؟
در جدال روشني و تاريكي خورشيد صبحي ديگرخود را درلبه ي افق بالا كشيد و نورش را با وقار مستي تقديم ليلا كرد ... ليلا مثل هر روز فقط با تبسمي پاسخش را داد و چهره خورشيد سست صورت را زردتر كرد ... خورشيد سراغ زليخا رفت ... اما زليخاي بي تجربه ي تهي بخت بدترين سوداي زندگي اش را كرد ... دو دستي «دل» تقديم خورشيد كرد . خورشيدي كه نمي دانست از او بود يا نه ... افسار جان از كف داد و مرغ روحش در ميدان تنش نيم بسمل شد ... روزها و سال ها گذشت و هنوز كه هنوز است نام زليخا يادآور رنج و محنتي بي حد است فقط و فقط به خاطر دل دادني نا به جا ...
کودک یک دستش در دست پدرش بود و با دست دیگرش دم بادبادک را به نخی بسته بود و آن را بالا و پایین می آورد و در عالم خودش با بادبادکش حرف می زد و بازی می کرد ... بالا می برد و بعد یک دفعه نخش را می کشید و بادبادک پایین می آمد و کودک می گفت : بـــــــــــــابــــــــــام قدش از تو بلندتره و بعد بلند می خندید...
باد و گرد و خاک تندی وزید و پدر چشمانش را بست و کودک در آغوش پدر رفت ... در همان لحظه نخ بادبادک از دست کودک در رفت و بادبادک راهی آسمان شد...
کودک متعجب و اندوهگین به بادبادک نگاه می کرد و این بار...
و این بار ... بادبادک به او چشمکی زد که پشتش کلی حرف بود !
می گویند شب قدرت والاتر از هزار ماه است ، ولی خدایا هزار ماه برای گناهانم خیلی کم است ...
تاراج سیاهی قلبم جز به سیل بخششت میسر نمی شود ...
شنیدم که هفتاد بار از مادر مهربان تری و شرمنده ام از اینکه هفتصد بار از فرزند ناخلف بی وفاترم...
نازنین پروردگارم ... یادت هست که قول دادم که به من نزد فرشتگانت فخر کنی ... می بینی که چطوری ابلیس به من فخر می کند ...
گفتی بیازمایم شما را تا کدام یک از شما بهتر عمل می کنید ( لیبولکم ایکم احسن عملا ) ولی گویا چشمانمان می خواند « انکر عملا = عمل زشت تر ...» !!
همه ( سفید ، سیاه ، سرخ و ... فارس ، عرب ، بلوچ ، کرد ، لر ، ترک و ... مسلمان و مسیحی و یهودی و ... ) دور سفره ات حلقه زدیم ، روزی ات را می چینیم و چه بی شرمانه برای خودپرستی و خودبرتر بینی و ارضای غرور و تکبر نامت را می بریم تا همه بدانند چه نیکو گفته ای ( کل حزب بما لدیهم فرحون = هر گروهی به چیزی که نزدش هست شاد است )
خدایا ! مطمئنم اگه نتوانسته باشم تو را خوب بشناسم ولی بخششت را و تواب بودنت را با گناهانم و اشکانم خواهم شناساند.
پروردگارا ! فردا عید است ، همه به خانه ات خواهند آمد ، خواهشی دارم نه سفارشی ... وقتی نگاه قشنگت بر بندگان پرگناهت افتاد، اگر خواستی در مورد دادن عیدی تصمیمی بگیری ، لطفا دفتر اعمالمان را مرور نکن، فقط ببین چه اندازه ضعیف و ناتوان به گردت حلقه زده اند ...
خدایا ، بخدا امیدمان توئی فقط تو ...
چوپان گوشت های سرخ شده را کنارزد ، ظرف شیر را برداشت ، شیرش را دوشید ، روی آتش گذاشت ،بایک نفس و نصفی سرکشید ، جای پشمی نرمش را انداخت زیر آفتاب و دراز کشید...
لحظه ای بعد بلند شد ونگاه تندی انداخت ، بره ها عقب رفتند .می خواست بخوابد اما سروصدای بره ها نمی گذاشت . با چوب به جان بره ها افتاد... ولوله ای در بره ها به پا شد...
گرگ ها صدای آن ها را شنیدند ، خوشحال شدند و نزدیک تر آمدند، چنگال هایشان را تیز کردند ، کمین کردند. اما ... مات و مبهوت ماندند ! اشتهایشان کور شد ، چنگالشان کند شد ، آنها چنین صحنه ای را به یاد نداشتند ... اشک بر چشمانشان ظاهر شد ، به قساوت چوپان حسادت کردند ، به طرفش هجوم بردند ، چوپان با دیدن گرگ ها پا به فرار گذاشت ... فریاد می زد آهای گــــــرگ !گرگ گرگ به گله زده !! قصد جان آنها را کرده !! مردم سرمایه تان از دست رفت !! کمک ! کمـــــــــک !
مردم هم که همیشه بــــــاور داشتند که او چوپان راستگو و صادقی است به کمکش شتافتند... گرگ ها فرار کردند و چوپان برگشت و دوباره بره ها از رفتن گرگ ها نالیدند!
زئوس : پاریس عزیز ... لطفا تو این کار سخت را انجام بده !
پاریس نگاهی به الهه های زیبایی انداخت ... دستش با سیب بازی می کرد... چشمانش گونه ی الهه های زیبایی را می دید و هم زمان مشامش با بوی سیب ، جانی تازه می کرد و قلبش ... و قلبش آهسته بــــــــــــا به هم خوردن مژه های زیبارویان می می می تپ ید...
به تک تک چشمان زیبا رویان خیره می شد . نوبت به آفرودیت رسید. آهسته وارد چشمانش شد . لحظاتی بود . خواست که برگردد . نتوانست . ناگهان چشمانش در ته چشمان او سر خورد و لغزیــــــد . خواست که نگاهش را پس بگیرد ولی برق چشمانش به پاریس مجالی نداد وفورااا هلن را نشانش داد . اندامش شل شد و وقتی به خود آمد که سیب را در دستان آفرودیت دید...
شیطان سرش را پایین انداخت ، از بهشت بیرون آمد و درش را محکم بست طوری که از صدای در فرشته ها ترسیدند . دندان هایش را به هم می فشرد و ناسزا می گفت !
کیسه ای برداشت و گشت و گشت تا «عادت » را یافت ، در کیسه اش انداخت ، و مقداری دیگر خرت و پرت ...
شک داشت که به « جده » رود یا به « هند»... از جده خاطرش جمع بود پس به هند رفت ... گوشه ای نشست و چوب کوچکی برداشت و با اشکان آدم جویی ساخت ، عادت را آنجا کاشت و آبیاری کرد ...
امروز بوی این میوه شور مزه ی اشک خورده همه جا را پر کرده !
هنوز تاریخ به دنیا نیامده بود و واقعا نمی شود گفت که کی بود ! فقط همه بودند ، «ما» ها ، کوه ها ،آسمان ، زمین ، فرشته ها و حیوانات ...
در قلب این جمعیت انبوه بارگاهی بود و روی آن میزی و روی میز دواتی که از جوهر نور انباشته شده بود و داخل آنها قلمی راست و کشیده ...
آسمان می غرید و صدای مهیبش را بر سرمان فرود می آورد ، مبهوت بلندی و عظمت کوه ها می شدیم ، زمین می لرزید و دهان باز می کرد و به ظاهر بی هنر تر از همه «ما» بودیم .
در این بین قلم ذهن همه را ربود و رقص جانانه ای بر لوح سفید آغاز کرد ، این رقص سرآغاز اتفاقات جالب دیگری شد که از چشم ما پنهان ماند چون با اولین حرکت قلم بی هوش شدیم .
وقتی دوباره به هوش آمدیم اوضاع به کلی فرق کرده بود ، نه از بلندی کوه خبری بود و نه از غرش آسمان و نه از تکان لرزش زمین .
در جستجوی ادعاهای پوشالی کوه و آسمان و زمین بودیم که طنین دل انگیزو روح بخشی ما را به اوج آسمان برد ، جایی که زمین بزرگ را ناچیز می دیدیم و کوه ها را سنگریزه ای بیش نمی دیدیم ، صدایی که عصاره ای از سرور و شور و شادمانی در ظرف احساسمان سرازیر کرد...
هنوز هم در گوشمان زمزمه می شود « الست بربکم » و چقدر ساده و بی محابا پاسخ دادیم ؛ آری !
اکنون می دانیم چرا آسمان و کوه و زمین سکوت مرگ به خود گرفته بودند .
دوباره هریکی را از جوهر نور چشاندند و نامش را در لوح سفید ثبت کردند و برای هر یک از عشق و معرفت سهمی بریدند و در دشت دنیا نهادند.
«چشم به هم زدنی» بیشتر است که از آن واقعه می گذرد و هر کسی چشمش را در این دشت باز می کند ، بی تأمل در پی عشق و معرفتش می گردد ، گروهی آن را می یابند و گروهی در حرارت و تشنگی دشت دنیا توهم زده می شوند و ...
همه چيز داشت اما هنوز هم احساس كمبود عجيبي مي كرد ،در گوشه گوشه ي فردوس به دنبال نايافته اش مي گشت اما نمي يافت ... خدا درد تنهاييش را التيام بخشيد و « حوايي » زيبا و دلربا نصيبش كرد .
از ديدن جمال حوا مشعوف و مسرور بود ، نگاهش را بر نمي داشت و چشمانش با ديدن حوا ارمغان آرامش را تقديم قلبش مي كرد . حوا در بهشت قدم مي زد و آدم هم به دورش مي چرخيد گاهي سمت راستش گاهي چپ و ...
حوا چشم نعمت هاي آن باغ زيبا را خيره كرده بود ... ديگر همه ي« آدم » شده بود حوا...
همه ي حواس آدم به حوا بود و همه ي حواس حوا به چيزهاي اطراف ... همه ي خون دل آدم شاد كردن حوا بود و همه ي دغدغه هاي حوا براي آدم . كابوس آدم چهره ي گرفته و مغموم حوا بود و كابوس حوا نرسيدن به آرزوها و هواهاي بي انتهايش ...
آدم در نقطه اي از بهشت هميشه مسيرشان را عوض مي كرد . آن روز حوا به تغيير مسير آدم توجهي نكرد و به راهش ادامه داد . رنگ آدم پريد ، دوباره دستش را گرفت و گفت : نه عزيزم ،نازنينم از اين طرف ... دوباره حوا توجهي نكرد و گفت تو مي تواني از آن مسير بروي !!
صداي قلب آدم به گوش فرشتگان بهشت رسيد ،همه به تماشاي قصه ي « آدم و حوا » آمدند ، قصه اي كه ...
بهشت بزرگ و بي انتها براي آدم كوچك و محدود مي شد ، برق ته چشمان حوا ذهن اميد آدم را خاكستر مي كرد ، حوا ديد چيزي را كه شايد بهتر بود نمي ديد . آدم با التماس گفت : حواي عزيز نه ... اين مورد ديگر نه ... فرشتگان براي آدم اشك مي ريختند ... معبودش از يك سو و محبوبش ازسويي ديگر...
چهره ي زيباي حوا در هم شد و به آدم نگاهي انداخت وسپس نگاهش را پس گرفت و آنجا را ترك كرد . آدم به دنبالش به راه افتاد و حوا كنان ناله و شيون سر مي داد .
حوا شرطش را گذشت ؛فقط و فقط ميوه ي ممنوعه آرامش مي كرد .
قلب ادم قطره قطره در كف فردوس مي چكيد ،احساس مي كرد جسمش تكه تكه از هم شكافته مي شود. وجودش شده بود كارزار عقل و احساس . و چه شكست تلخي خورد عقل آدم ! حوا به كامش رسيد و سودايش را آدم و آدميان دادند تا روزي كه آدم بياموزد چه چيزي شايستگي دلبستگي است ...

